دلم می خواهد بلیطی داشته باشم برای نیمه شب,به مقصدی که نمیدانم کجاست.صبح که چشم باز کنم,ردیف ِمزارع ِسبز را ببینم کنار شیشه ی قطار و خمیازه بکشم و دستم را نگیرم جلوی دهانم.
قطار,درجه یک باشد و هیچکس را در کوپه نبینم.بنشینم و فکر کنم...همینکه برای بعد از دستشوئی رفتن تصمیم بگیرم به سمت ِرستوران ِقطار بروم,شخصیتی ساخته باشم مرموز برای اولین همصحبتم.
من کاتیا,بیت و شش ساله,دو رگه ای آفریقائی_آسیائی که جهانگرد است.فرانسه را بهتر از انگلیسی,مثل بلبل حرف میزند.عاشق ِغذاهای نیمه خام ِچینیست و چند سالیست که بودائی شده.دو سال پیش که در لاتاری برنده شد,پول ِگنده ای به جیب زده و حالا با کردیت کارت ِپر سفر میکند.عاشق ِجستجو و رمز و راز است.قبل از هند در تمام ِدو سال ِگذشته پِرو و کوههای آند را زیر ِپا گذاشته.خالکوبی روی گردنش هم یادگاری همان آدمهائیست که عاشقشان شده بود و به سختی ازشان دل کنده بود.در دستشوئی ِکوچک و خفقان آور ِقطار ِ در حال ِحرکت,تمام ِ این فکرها به کله اش زده بود...
دستهایم را که خشک کردم,ساعت را از روی موبایلم خواندم.هشت ِشب بود.یک ساعتی بود که توی تخت وول خورده بودم و از صدای درهم ِآدمهائی که بیرون از اتاق حرف می زدند,حالت تهوع داشتم.بالاخره اما باید می آمدم بیرون...با دفترم بیرون آمدم و خودم را مشغول ِنوشتن و خط زدن کردم تا هم حضور ِدیگران برای من و هم حضور من برای دیگران عادی شود....









