تبليغاتX
بی تا

بی تا


دلم می خواهد بلیطی داشته باشم برای نیمه شب,به مقصدی که نمیدانم کجاست.صبح که چشم باز کنم,ردیف ِمزارع ِسبز را ببینم کنار شیشه ی قطار و خمیازه بکشم و دستم را نگیرم جلوی دهانم.

قطار,درجه یک باشد و هیچکس را در کوپه نبینم.بنشینم و فکر کنم...همینکه برای بعد از دستشوئی رفتن تصمیم بگیرم به سمت ِرستوران ِقطار بروم,شخصیتی ساخته باشم مرموز برای اولین همصحبتم.

من کاتیا,بیت و شش ساله,دو رگه ای آفریقائی_آسیائی که جهانگرد است.فرانسه را بهتر از انگلیسی,مثل بلبل حرف میزند.عاشق ِغذاهای نیمه خام ِچینیست و چند سالیست که بودائی شده.دو سال پیش که در لاتاری برنده شد,پول ِگنده ای به جیب زده و حالا با کردیت کارت ِپر سفر میکند.عاشق ِجستجو و رمز و راز است.قبل از هند در تمام ِدو سال ِگذشته پِرو و کوههای آند را زیر ِپا گذاشته.خالکوبی روی گردنش هم یادگاری همان آدمهائیست که عاشقشان شده بود و به سختی ازشان دل کنده بود.در دستشوئی ِکوچک و خفقان آور ِقطار ِ در حال ِحرکت,تمام ِ این فکرها به کله اش زده بود...

دستهایم را که خشک کردم,ساعت را از روی موبایلم خواندم.هشت ِشب بود.یک ساعتی بود که توی تخت وول خورده بودم و از صدای درهم ِآدمهائی که بیرون از اتاق حرف می زدند,حالت تهوع داشتم.بالاخره اما باید می آمدم بیرون...با دفترم بیرون آمدم و خودم را مشغول ِنوشتن و خط زدن کردم تا هم حضور ِدیگران برای من و هم حضور من برای دیگران عادی شود....



+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 20  توسط بی تا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 13  توسط بی تا  | 

زندگی هرچقدر هم چرک و گه باشد ، گاهی آس هایی دارد که رو کند و بلد باشد طوری شگفت زده ات کند که هیچ توضیح علمی و دلیل منطقی ( که تخصص شان بی مزه کردن و به زعم من بی آبرو کن ِاسرار و رموز هستی است) نتواند از قدر ِشادی و هیجان آن وقایع بکاهد.

نمونه ی ساده اش همین اسکراب جدیدی که برای صورتم گرفته ام و در حمام استفاده می کنم! اولین بار که بازش کردم ، عطرش مرا همانطور لخت و عور و خیس،فرسنگها کشاند و برد به حمام خانه ی خیابان بهارمان!که بوی صابونی در آن توی حافظه ام ضبط شده بود و عینن بوی همین اسکراب خودم را میداد.

یا همین پرتقالی که دم غروبی پوست کندم و خوردم کنار کتابها و درسهای زبانم،عطر پوسته هایی که زیر ناخنم مانده هنوز ،سریع تر و پرقدرت تر از تمام جت ها و فضاپیماها و قطارهای سریع السیرکه بشر ساخته و بهشان می بالد،مرا برداشت و صاف برد گذاشت کنار دفتر مشقهای دبستانم در یک غروب زمستانی،که با دست پوست پرتقالی را می کندم و دستهایم از رونویسی و سیاه کردن دفترهای مشق درد می کرد...

گاهی این توجیه ها و دلایل علمی انقدر لجم را درمی آورند که به عمد خودم را پرت می کنم توی همین شادی های کوچک و بی بدیل...و در زندگی ام دل می بندم به همین عطرها که لااقل لحظاتی بوی کثافت و زباله های بزرگ را در زندگی می پوشاند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 20  توسط بی تا  | 


شهرام کاشانی: دختر بندری تو مال منی
دختر بندری: گه خوردی بی پدر مادر جاکش

و یه لگد هم به تخمهای نداشته ی شهرام میکوبه و شهرام از درد به خودش می پیچه

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 20  توسط بی تا  | 


سی و یکم ژانویه ؛ روزی سرد بود که تصمیم جدی اش را گرفت.

تمام روز در سکوت روی تخت دراز کشیده بود و فکر میکرد.حتی وقتی مرد آمد و کنارش دراز کشید ؛ داشت توی ذهنش چمدانش را می بست و وسایل دوست داشتنی اش را از لابه لای کوه آشفته ای از خرت و پرتها جمع میکرد.

فکر کرده بود ؛ صبح ِزود از ماهی جدید برایش روز مناسبی است.شبیه یک شروع تازه.

شب هم موقع خوابیدن ؛ مرد را با حرارتی مثل شبهای اول ِبا هم بودنشان به آغوش کشید و باز هم فکر کرد.

مرد چیزی نفهمید ؛ یا چیزی نگفت ؛ دو دقیقه بعد هم خواب بود.

صبح ِابری و گرفته ای بود که خودش را با چمدانی در دست ؛ شال حریر گره زده ای بر گردن و عینک ِبزرگ آفتابی در ایستگاه اتوبوس یافت.

درواقع خودش را در شیشه ی رفلکس ِساختمانی نزدیک ایستگاه دیده بود.

حس غریبی بعد از دیدن خودش داشت : تنهایی , ترس و یک حس تقلبی بودن.

کپی مسخره ای از قهرمان فیلمها و داستانهایی که دیده بود و خوانده بود.

زنی که بعد از فهمیدن ِخیانت ِمردش ؛ وسایلش را جمع می کند و به جایی میرود...اما کجا ؟؟

تصویر برایش خیلی تکراری بود.در هیچکدام نمی دانست و یا یادش نمی آمد که زن ها بعد از جمع کردن ِچمدان و احیانن سوار اتوبوس ؛ قطار ؛ ماشین شخصی یا هواپیما شدنشان ؛ دقیقن به کجا می روند...به یک هتل ؟؟ پیش یک دوست قدیمی ؟؟ خانه ی پدری ؟؟ ... تصویری کلیشه ای ... خب بعدش چه؟؟

این چیزی بود که در سی و یکمین روز ِماهی که گذشته بود بهش فکر نکرده بود : "به کجا برود؟ "

روی صندلی ایستگاه نشسته و چمدانش را بین پاهایش نگه داشته بود.

از کیف دستی ؛ تقویم جیبی اش را درآورد.ماه ِبعد بیست و هشت روزه بود.


***


مرد هنوز در خواب بود که زن بیدار شده ؛ اولین قهوه ی صبحش را نوشیده و سیگاری آتش زده بود. از پنجره ی آشپزخانه بیرون را نگاه میکرد.

دوست داشت بیشتر فکر کند.اصلن از آن حس ِلعنتی ِتقلبی ِگرگ و میش ِدم ِصبح خوشش نیامده بود...


+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 1  توسط بی تا  | 


امروز اولین روز از سومین سالیست که من چشمهایم را زیر آسمان هند باز می کنم.برای خودم باور نکردنیست.چشم به هم زدنی بوده و ورق خوردن کاغذهای سررسیدی که در دست تکانش میدهی و بازی می کنی با آن...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 12  توسط بی تا  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 18  توسط بی تا  | 



 از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم

ترجمه ی مجتبا ویسی

نشر چشمه


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 9  توسط بی تا  | 


فیلمی از بهمن قبادی

با حضور : بهروز وثوقی ؛ مونیکا بلوچی و گروهی از بهترین بازیگران کشور ترکیه به علاوه ی آرش (خواننده)

فیلم به گفته خود قبادی به خاطر بهروز وثوقی نوشته شده و در کشور ترکیه ساخته می شود.

http://www.youtube.com/watch?v=WoUnhglLlcI


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 22  توسط بی تا  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 13  توسط بی تا  | 

 

وایساده بودم تو حیاط و سیگار می کشیدم که گربه ی ولگرد خونه های اطرافُ رو لبه ی هرره ی دیوار دیدم.از پارسال تا حالا خرسی شده بود واسه خودش.نیگاش کردم و بهش گفتم : چطوری خوشگله؟ با ناز ابروشو انداخت بالا و گفت : خوشگله خودتی! گفتم خیلی کپل شدی بچه جون مث پرژین کت ها شدی چیکار میکنی با خودت؟؟ قهقه ای زد و گفت : مث که خودت تو آینه نگاه نکردی تو این یه سال جونی! مث پرژین گرل ها .... سریع سیگار و خاموش کردم و برگشتم تو گرمای خونه ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 17  توسط بی تا  | 

مردها با یک بیماری وراثتی متولد می شوند:
ترس از اینکه اگر به زنی وابسته شوی ، مرد مجردی در جای دیگری ممکن است از زندگی بیشتر از تو لذت ببرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 18  توسط بی تا  | 


من در حیاط پشتی دانشکده بزرگ شدم.

این رو اگر همه ی دوستان ندانند ؛ دوستهای صمیمی ام می دانند.من در حیاط پشتی دانشکده؛جوانی ام را در طبق اخلاص گذاشته بودم!روزهای خوبم را , زیبائی ام را دستهایم را همه چیزم را ... حیاط پشتی برای من دانشکده بود و دانشکده برایم حیاط !! درس خواندن در دانشگاه برایم فقط کلاس اباذری بود و زندگیم راهروهایی که هزار خاطره ساختم ازشون و بعد حیاط پشتی... حیاط پشتی ... چقدر تکرار کلمه حیاط پشتیبرای کسائی که اون رو ندیدن مضحکه !!! ولی برای من که همه چیزم را با خودم اونجا میبردم و در کنار سیگارهای بهمن دولی آتشش میزدم همه چیز بود ...

حیاط پشتی با اون آجر فرش نارنجی , با اون علفهای هرز , با اون فیلترهای در به در ؛ با اون گربه ی کور , با کتابهای خروار خروار ِ اباذری , همه چیز رو برای من که روی زمین ولو میشدم و وسایلم رو کنارم می ریختم , شعر می کرد.... برای بچه های چپ و به زعم خودشون روشنفکر هم اونجا خود ِزندگی بود, خود ِاعتراض.انگار که گوش های شنواتری جز گوش ِ بچه های حیاط پشتی براشون وجود نداشت.حیاط پشتی مناسب ترین جا برای آنارشیگری گروه سنی هیژده تا بیست و سه بود.رئیس و دانشکده و دانشجوهای رهگذر که دور ِحیاط می چرخیدند و از جلوی ما رد میشدند , هیچوقت نتونستند بفهمن که ما در قلعه ی نقلی ای که برای خودمون درست کردیم چه لذتی می بریم ... من در تمام دوران افسردگی هام , مشت مشت قرص خوردنهام , گریه هام , عاشقی هام (یکی دو تا که نبود لامصصب!) به قلعه پناه می بردم.

غروبهای تاریک که اون پشت خلوت ترین زمان قلعه بود , گاهن با دیدن یک رفیق و سیگاری دو نفره گیراندن , احساس اتحاد عجیبی شکل می گرفت ؛ انگار که اسم رمزی رو به هم میگفتیم و شریک بودیم در چیزی بزرگ....

رمضانهای حیاط پشتی در زمستان , بهترین روزهای من ِ لامذهب از دانشکده و حیاط پشتی بود.آشهای نذری بچه ها که مجاننی از آقا مرتضی میگرفتیم و با سیگار می زدیم ... وای ... نمی خوام هیچچی بگم دیگه ... زیاد حرف دارم ولی نمیگم که برام بمونن ... برای خود ِخودم ...

من دارم میام ایران...دوهفته دیگه .... دوس دارم رفقای حیاط پشتی رو اونجا ببینم.اونهایی هم که دوس دارن حیاط پشتی رو ببینن بهم همینجا خبر بدن ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 20  توسط بی تا  | 


محسن عزیزم رو سالهاس که میشناسم ... از نزدیک ... ده سالی میشود ... خوبیهاش,مرامش,دلرحمیش,صداقتش و از همه مهمتر انسان بودنش؛زبانزد بوده همیشه پیش تمام آدمهایی که دور یا نزدیک میشناسنش ,حتی اونهایی که یکی دوبار بیشتر ندیدنش.نمونه اش شراگیم ... نمونه اش مادرم...نمونه اش مارال ... نمونه نمی خواهد ...همه میدانند.

اینکه به هر دلیلی آنقدر بد باشد , انقدر به هم ریخته باشد ؛ انقدر در فشار باشد که با خانه اش؛آن هم با بغض؛خداحافظی کند؛تمام آدمهایی را که دوستش دارند رو آزار داده...تمام آنهایی که مخاطب روزانه اش بودند و تعدادشان هم کم نبوده هیچ وقت...کامنتهای سه رقمی اش گواه ؛ شوخی ِقشنگ مسابقه گذاشتن برای گذاشتن اولین کامنت برای هر پستش گواه دیگر....اصلن گواه نمی خواهد ... هیچکس نداند , حداقل پنجاه شصت نفر از دور و بری هایش میدانند که کرگدن برای محسن یکی از ارکان زندگی بود! اینکه چرا و چطور حاضر شده یا وادارش کرده اند که یکی از اولویتهای زندگی اش را ببوسد و کنار بگذارد مساله کوچکی نیست؛حداقل برای من....

دلم میخواهد اگر چند روز دیگر قسمت شد و سری به وطن زدم,از زبان خودش همه چیز رو بشنوم...

از همینجا از کسی یا کسانی که بانی تعطیلی کرگدن و باقی وبلاگهای محبوب شدند و میشوند اعلام انزجار می کنم.


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 7  توسط بی تا  | 



واقعن خودم رو سرزنش میکنم که چرا تا هفته ی پیش پوکر بلد نبودم....این بازی درس زندگیه...ینی چل و هش ساعته که قفلشم....

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 15  توسط بی تا  | 


دی برای من همیشه پر از بوی فروغ بوده و هست.

این اولین دی ماهیست که ایران نیستم ؛ فکرش را هم نمیکردم که زیر ِآسمون ِاین شهر هم حتی,بوی دی ماه و فروغ سرشارم کند...

فروغ بر کریسمس اینجا غلبه می کند...روزها و شبها زمزمه اش می کنم و راه میروم و می نشینم و می خوابم و فروغ می خوانم...

هوای نوشتن و شاعری هم دارم این روزها...دلم می خواهد شب تا صبح بنویسم و بنویسم اما انگار چشمه ی نوشتنم خشکیده...گاهی چیزی برای نوشتن می آید و به آنی می پرد...گریه ام میگیرد...

...


من فقط غوطه ورم

                           _ بی صدا _

                                                   نه در اندوه

                                                                            نه در شادی ِبی اعتنا

                                                                                                         فقط غوطه ورم

سیالم _ سخت سیال _

         

                                   سنگی که درونش مذاب است ؛ شاید...


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 13  توسط بی تا  | 

تلویزیون چهارصدضربه رو نشون میده.هوا سوز سختی داره.پرده ها کشیده و هال نیمه تاریکه.مهمانها توی اتاق ِدربسته شان چرت می زنند.شراگ روی کاناپه ولو شده.دو روز است که نخوابیده ایم.شراگ شب بیداری امتحان دارد من مرض بی خوابی.

ساعت سه که داشتم از کالج برمیگشتم خونه یکهو هوس کردم تنهایی بیرون غذا بخورم.تنها توی یک رستوران ِگیاهی غذای مورد علاقه ام رو سفارش دادم؛تالی.تا سفارشم رو آماده کنند به اطرافم نگاه میکردم و به حس درونی ام.تنها زن رستوران بودم.حسم هم جدید و عجیب بود.ملغمه ای از غم و شادی.حس آزادی ِتنهایی و تن ندادن به رای اکثریت! و حس غم انگیز اینکه رو به رویت کسی نیست که دوستش داری.البته حس آزادی به غم چربید,آنقدر که برای گارسون انعام خوبی هم گذاشتم!

به کتاب و نقاشی پناه برده ام این روزها.مرگ در آند رو بعد شش سال بازخوانی کردم.سِفر ِشب ِ بهمن شعله ور رو هم در حال دوباره خوانی هستم.گوست رایتر ِپولانسکی رو هم دانلود کرده آماده ی دیدن دارم.خلاصه اگر صبوری ام جلوی روحم کم نیاره , روزها اونقدر هم بد نیست.

چند روز هم هست که سعی می کنم به یک جمله ی کلیشه ای که حالم رو قبلم به هم میزد عمل کنم : 

" آرامش در درون ِ توست "!! ... مجبـــــــــــــــــــــــــــــــورم میفهمی؟؟؟

پ.ن : دلم خواست این غزل زری رو که دیشب از لابه لای وسایلم پیدا کردم رو برای شما هم بذارم که حالشو ببرید :

خلوص معنا ندارد,رها شدن چیز ِگندیست

و روح ِزیبا و ساده , کنار ِتن , چیز ِگندیست

و نصفه شبها نشستن , کنار ِحوض ِقدیمی

و عکس ِمهتاب دیدن در این لجن , چیز ِگندیست

صدای مردی که باشد و بچه ای که بخندد

صدای...حتی صدای صدای زن , چیز ِگندیست

و دور ِهم جمع بودن , برای هم قصه گفتن

چه حس ِگرم ِغریبی...نه ! انجمن چیز ِگندیست

بیا که تنها بمانم , بیا که تنها بمانی

بیا که تنها...بیا که شما و من چیز ِگندیست

برو که راحت بمیری برو که راحت بمیرم

طناب یا قرص خوب است ولی تِرن چیز ِگندیست

همین که پایت بلرزد همین که چشمت نبیند

صدای سوت ِقطار و ددن ددن چیز ِگندیست

خلاصه راحت بگویم ... خلاصه چیزی مهم نیست

خلاصه که کل ِدنیا برای من چیز ِگندیست

....



+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 21  توسط بی تا  | 

سه ساعت تایپ کردم این بلاگفای در به در قاط زد

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 19  توسط بی تا  | 

تازه که نه ولی چند وقتیست که فهمیده ام نه این فضای مجازی و نه هیچ فضای مجازی و غیر مجازی دیگری جای گفتن خیلی از حرفها نیست و این در حالیه که من از صمیم قلب از تمام اعماق وجودم , حرص عجیبی برای نوشتن حرفها و افکارم در این چاردیواری هستم.میل شدیدی برای گفتن اتفاقاتی که این روزها بر من میگذره...آخ...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 8  توسط بی تا  | 


دو هفته گذشته از آمدن مهمانهایمان.مادر و خواهر شراگ پیشمان هستند.همه اش در گردش بودیم جز یکی دو روز که در سرمای بی سابقه ی اینجا در لباسهای گرممان نشستیم و از پنجره های قدی خانه مان , دریده شدن آسمان را نگاه کردیم و چای نوشیدیم .

سه شنبه هم مائده با دوستاش وارد هند شدند.البته اونها رفتند مستقیم بمبئی.الان هم در راه خانه ی ما هستند با قطار.با شراگ بساط جوجه و باربیکیو ردیف می کنیم که شب یه غذای خوشمزه همگی دور هم داشته باشیم.

بیشتر از همیشه دلتنگ مادرم هستم....جاش به شدت خالیه تو این روزا....

در ضمن یه عکس جدید از خودم :

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 17  توسط بی تا  | 

دوستی قدیمی با غرض یا بی غرض مرا به زنان خانه دار همسایه شان تشبیه کرده که سبزی و ماهی می خرند و سیر پوست می کنند و روزی هم عاقبت از چاقی خواهند مرد؛ این تشخیص را هم از پست های من در یک سال و نیم اخیر داده ...با فاکتور گرفتن از نوع رابطه ام با این دوست خوبم و گذشته مان و وقایعی که برایمان اتفاق افتاد باید اعتراف کنم از شبی که کامنت خصوصی اش را خواندم (پنج شش روز قبل)تا همین الان که می نویسم , روزی نبوده که به حرفهایش فکر نکرده باشم.اولش مثل یک سیلی محکم بود بعد از چند ساعت به فکرم برد.بی تعارف دیدم که بیراه هم نگفته.بله.من زن روزمرگی هایم شدم.دغدغه ام شد خانه ام و پرده هایش,شراگ و دوستهایش,تنهایی خودم,کتابهایم و فیلمهایم و عکسهای سفرهایم...بله...اما اینکه خودخواسته از زنجه موره هایم از افسرده گی های عمیقم از شک هایم از بد بینی هایم از نفرت از زندگی از گریه هایم از مشت مشت قرصهای ته حلقم از همه ی زندگی تلخ سالهای گذشته ام فاصله گرفته ام؛بزرگترین حرکت زندگی ام بوده به زعم خودم.اینکه بیایم و بی تعارف بنشینم روبه روی خودم و گوش خودم را بپیچانم و داد بزنم سر خودم که تمامش کن این گند و گهی را که بیست و شش سال ساختی و  تهش نشستی و قلپ قلپ قورت میدهی این نکبت را؛بزرگترین تلاش برای همان زنی بود که شبیه زن همسایه شماست دوست عزیزم که سیر پوست می کند و ماهی می خرد و از چاقی می میرد روزی...


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 23  توسط بی تا  | 

دیشب با شراگیم درباره ی خواننده ی ایرانی ایی صحبت می کردیم که اسمش را نمی برم.از دید من که هنرش در ِپیت هست و زندگی اش درِپیت تر.داشتم به شراگ می گفتم از یکی از دوستان نزدیکش شنیده ام که ایشون دو تا همسر دارند و با هر دو در یک خانه ی مستقل و دوبلکس زندگی می کند.حرفمان تقریبن همینجا تمام شد و من یاد کتاب شوهر آهو خانوم نوشته ی آقای افغانی افتادم.شاهکاریست این کتاب.از آن رمانهای ناب فارسی که هر چندیدن دهه یکبار در ایران اتفاق می افتد.بعد هم یاد فیلم چتری برای دو نفر افتادم.بعد هم یاد عقاید جسورانه ی خودم من باب ِزندگی چند همسری و روابط جنسی آزاد.همینطور فکر می کردم که عقاید ما و ایده آلهای ما چقدر با زندگی حقیقی مان فرق دارد.چقدر افکار ما از چیزی که اتفاق می افتد فاصله دارد.و فکر کردم به زندگی آن دو زن آقای خواننده که صبحها که از خواب بیدار می شوند و آقای خواننده رفته سر کار؛با هم راجع به چی صحبت می کنند؛اصلن با هم صحبت می کنند؟؟آیا رضایتی که از زندگی فعلی شان دارند آنقدر هست که به مدلهای دیگر بودن فکر نمی کنند...خب می دانم که هنوز هم در همین ایران خودمان در بسیاری از شهرستانها چند همسری مرسوم است و رضایت همسر اول از پیش گرفته شده در کشورهای عقب مانده ی دیگر هم این اتفاق از عادی ترین چیزهاست مثل کشورهای عربی...اما سوال من در مورد زن امروزیست.زن ِپایتحت نشین.زنی که آنقدر فراغت دارد که فکر کند و آینده اش را پیش بینی.دلم می خواهد پای حرف زن اول و زن دوم آقای خواننده بنشینم و دلایلشان را برای این زندگی سه نفره که پذیرفته اند بشنوم.حتی دلم می خواهد با تمام چندش بودن آقای خواننده؛پای دلایل او هم بشینم.

...

یک هفته ایست که دانشگاه می روم.بعد از سالها دوری از درس و مشق و هوای دانشکده(ارواح شکمم چقدر هم درس می خواندم!)اینبار انیمیشن رو انتخاب کردم که هم دوستش دارم هم آینده دارد.

خانه هم کم کم دارد شکل خانه می شود.فکر می کنم با سامان گرفتنش روح من هم سامان می گیرد.دوس دارم ولنگاری ام را محدود کنم به همان ذهن ولنگار عوض نشدنی.دلم می خواهد ظاهر زندگی ام آرام باشد و هر طغیانی که هست در سر و جانم باشد.این آرامش زندگی درمان خوبیست برای تسکین روح هرجایی و یک دنده ام.

دلم این روزها تنگ مادر و پدر و خواهرانم هست و دوستهایم.اگر اینها بدانند که چقدر کم دارمشان دلشان خیلی به حالم می سوزد.زندگی ام به شدت کمشان دارد.من دوستهای خودم را می خواهم.همینجا.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 13  توسط بی تا  | 


ما بالاخره خونه پیدا کردیم.

فردا صبح اثاث کشی داریم.

از دو روز پیش درگیر جمع کردن و بسته بندی وسایل هستیم.واقعن کار مزخرف و طاقت فرسائیه...

اومدن اینترنت به خونه ی جدید ممکنه یک هفته ای طول بکشه ولی با عکسای هیجان انگیز از خونه ی نو منتظرم باشید.


پ.ن : خانواده ی باقرلو تسلیت منو از راه دور بپذیرید...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 14  توسط بی تا  | 


صبح ها که معمولن نیم ساعت بعد از رفتن اشمیتز از خواب بیدار میشم,با چشمهای پف کرده و نشسته اول لب تاپ رو روشن میکنم بعد زیر ِچای رو بعد هم به قول بچه ها گفتنی شپل رو ! فیض بوکو گوگل ریدر و یاهو همراه با اولین چای...این چای اول و شپل ِاول قبلن ها خیلی می چسبید...حالا که نزدیک دو ماه از رجعتمان به سرزمین خدایان و گاوها و میمونها میگذره؛خونه دیگه اون خونه ی همیشگی و آرام با پرده های سرخ و بلند و رقصنده در باد نیست که همیشه دوستش داشتم.این دوست نداشتن هم از اونجایی سرچشمه میگیره که از روز اول برگشتمان قرار بود به سرعت خانه را _ که در مدت نبود ِما به شبهه پایگاه بسیج تبدیل شده بود , حالا عرض می کنم چرا_ تغییر دهیم.پیدا کردن خونه ی خوب که به نظرم اونقدرها سخت نبود در این دو ماه شد کابوس ِشبانه روزی مان.تا همین الان که در خدمتتون هستم!از روزی که تصمیم به تغییر مکان گرفتن کردیم دیگر انگار این خونه خونه ی ما نبود...انگار در یک مسافرخونه ی بین راهی توقف کرده بودم.یکماه اول هم که یکی از دوستهای اشمیت و دوست ایرلندی اش به شهر ما آمده بودند و آنها هم دنبال خونه بودند و در تمام یکماه با ما زندگی کردند ,نور علی نور بود!زندگی چهار نفره در مسافرخانه ای که هیچکس حوصله ی ظرف شستن نداشت...هیچکس حوصله ی غذا پختن نداشت...هیچکس حال ِجمع کردن زباله ها رو نداشت...و البته من و اشمیتز با تمام بی حوصلگی به همه کارها تن میدادیم و اون دوستان هم که کلن در تعطیلات بودند!!بسیار خوشحال و مسرور هستم که اونها حدود دو هفته پیش خونه پیدا کردند,شاید اگر خودمان پیدا کرده بودیم انقدر شاد نمی شدم! اما جدا از همه ی اینها یکی از مهمترین دلایلی که ما رو به شدت به عوض کردن خونه ترغیب کرد همون پایگاه بسیجی بود که عرض کردم...خونه ی ما واقع در یک منطقه ی شلوغ و پرجمعیت و تقریبن خارجی نشین است.نه به این معنا که منطقه ی خفنی باشدها,نه! دقیقن به خاطر ارزان بودن خانه ها و دسترسی های محلی به قصابی و بقالی و چقالی,جای مناسبی برای چشم تنگها و سیاهها و ایرانی هاست.در نبود ِما؛صاحبخانه ی مسلمان ِعزیزمان! طبقه ی همکف_خونه فعلی ما یه ساختمان دو طبقه است با یک سوئیت کوچک در پشت بام! _را به دو پسر مجرد ایرانی که آشنایی دوری هم با یکی شان داشتیم اجاره دادند! این دو شازده با اینکه محاسن پرپشت و لباس یقه آخوندی ِروی شلوار و گاز فلفل و باتوم ندارند ولی انگار روح ِتمام این چیزها در وجودشون به شدت نهادینه اس! خیر سرشان دارند مدارج عالیه را طی می کنند...شما فرض کنید که در مملکت گل و بلبل هفتاد و دو ملت که خیالتان از بابت آزادی و آرامش؛راحت است,ناگهان کشف کنید که همان آزادی دارد بیچاره تان می کند!! شبها راس ساعت هشت و نیم ,برنامه ی بیست و سی رو با صدای بلند گوش می کنیم!! درتمام ِرمضان آهنگهای عزاداری و نوحه های وحشتناک رو شنیدیم و از همه بدتر وقتی که همسایه هامون خیلی شاد بودند مجبور به شنیدن ِآهنگهای شنیعی در مایه های "یه حلقه ی طلایی اسمت و روش نوشتم.." شدیم...سوئیت بالا هم که متعلق به یک پسر ایرانی بود و خیلی آرام و سربه زیر بود و به قول معروف سرش تو کار خودش بود هم تبدیل شد به پایگاه دوم! در طی نبود ِما , این همسایه ها با هم رفاقتی به هم زدند و دست از قضا_متاسفانه_این شازده پسر سید از کار درامدند...نکته اینجاس که وقتی طبقه پائینی می خواد با طبقه بالایی صحبت کنه از موبایل استفاده نمی کنه,بلکه انگار از پشت خاکریزها و سنگرها فریاد میزنه : ســـــــــــــِیــــــــدددددددددد ... 

فک می کنم توضیح بیشتری لازم نیست...

جمعه قراره خونه مون رو به مستاجر جدید تحویل بدیم...هنوز هم خونه پیدا نکردیم...فردا قراره با چند تا بنگاهی باز هم بریم چند تا خونه ببینیم...به خاطر ِقشنگ شدن صبحهای تنهای من با شپل و چای و پرده های سرخ رقصنده در باد؛آرزو کنید که ما مطلوب را بیابیم فردا!!


پ.ن:الناز جان لطفن در یک کامنت خصوصی خودتو معرفی کن و یه آدرسی از خودت بذار که من جوابتو بدم.وقتی آدرس نداری من کجا بیام آخه جواب بدم؟؟؟چرا آدمو به بی معرفتی متهم میکنی دوست قدیمی!



+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 1  توسط بی تا  | 


مین لیک رهاهون          من می نویسم

تولیک رهاهه               تو می نویسی

وولیک رهاهه               او می نویسد

هم لیک رهه هین         ما می نویسیم

توم لیک رهه هو  یا   آپ لیک رهه هین            شما می نویسید

وی لیک رهه هین         آنها می نویسند



+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 9  توسط بی تا  |